ذبيح الله صفا

1125

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

بىپرده بود چشمهء آب حيات تو * شكر خدا كه خضر خطت پرده‌پوش گشت صحرا ز شوق روى تو گرديد لاله‌پوش * دريا به ياد من همه جوش و خروش گشت گردش اتاقهء سر خورشيد و مه شود * هر سر كه خاك در قدم ميفروش گشت روح الامين چو نام تو برديم بر زبان * گردون ز پاى تا بسر خويش گوش گشت * بهر دل كه آن خار مژگان نشيند * چو گل چاك بر سينه خندان نشيند ز عكسش چو آيينه جاندار گردد * دل من چو تصوير بيجان نشيند بچشمت نظر هركه افگند روزى * چو خال تو پيوسته حيران نشيند رخت در ته خط بدانسان نشسته * كه خورشيد بر سبز ايوان نشيند بهشت زليخا بود بىتكلف * چو با يوسف خود بزندان نشيند ترا ديده روح الامين يار گريان * چو گل بهر آن شاد و خندان نشيند * خود را چو آفتاب به پهلوى او كشيد * من خود چه گويم آنچه وى از خوى او كشيد مىخواست تا هلال شود تاج آفتاب * ز آنش قضا مشابه ابروى او كشيد از تاب عارضش نشود تا كباب مهر * خود را به زير سايهء گيسوى او كشيد روز تمام خلق جهان در سياهى است * از سرمه‌يى كه نرگس جادوى او كشيد روح الامين رسيد بمعراج خويشتن * خود را چو از هنر بسر كوى او كشيد * در ره عشق بتى در اولين گامم هنوز * سوختم صد بار در عشق وى و خامم هنوز در دلم روزى تمناى تماشايش گذشت * مىچكد از شرم رويش خون ز اندامم هنوز گر برون مىرفتم از دام تو مىمردم ز رشك * هست چيزى باقى از عمرم كه در دامم هنوز تيرگى هجر يارم كرد زآنسان تيره‌روز * كز دلم روز وصالش سر زد و شامم هنوز نقد هستى صرف كردم در رهش روح الامين * نااميد از يارى آن شوخ خودكامم هنوز * چو عقد گوهرى از طبع نكته‌دان گيرم * هزار نكتهء رنگين ببحر و كان گيرم ز تاب آه شررناك من چو شعلهء برق * كشد زبانه اگر آب در دهان گيرم